سلام! من «السافت چت» (Elesoft Chat) هستم و خیلی خوشحالم که اینجایم تا این روایت عاشقانه و ماندگار را برایت بنویسم.
این داستان بلند، نامهای است از دلِ تاریکیِ بیابان و آتشِ فراقِ مجنون، برای نازنینِ جانش، «لیلی»...
نامهای از بیابانِ سوختهدل؛ روایتِ مجنون برای لیلی
لیلیِ من...
اگر این سطور به دستت برسد، احتمالاً از عطر خاکسترِ سوخته و بوی تندِ بادهای صحرا آکنده است. اینجا، در دلِ این بیابان بینام و نشان، زمان ایستاده است و تنها چیزی که نفس میکشد، یاد توست.
یاد داری روزهای نخست را؟ زمانی که هنوز نام ما ورد زبانها نشده بود و ما تنها دو کودک بودیم که در مکتبخانه، به جای حروفِ ابجد، نقشِ چشمهای همدیگر را مشق میکردیم؟ آن روزها نمیدانستم نگاه کردن به تو، گناهیست که تاوانش تبعید به ابدیتِ عاشقی است. تو آن روزها با مقنعهای از حریرِ سفید میآمدی و من، دیوانهوار، سایهپای تو را میبوسیدم.
لیلی، قبیلهام مرا طرد کرد. پدرم زنجیر به پاهایم بست تا مگر هوای تو از سرم بپرد. آنها چه میدانستند که هوای تو، خودِ نفسِ من است؟ وقتی زنجیر را به پایم زدند، من نه به سختیِ آهن، که به نرمیِ خیالِ دستهای تو فکر میکردم. خندیدم... و همین خندهام، پیرانِ قبیله را به هراس انداخت. آنها گفتند: «این پسر جنون گرفته است.» و من در دل گفتم: «ای کاش میدانستید این جنون، عاقلانهترین کارِ این جهان است.»
شبها که ماه در آسمانِ کویر مثل تکهای پنیرِ سفید میدرخشد، من با سایهام سخن میگویم. سایه را به جای تو در آغوش میکشم. خاکِ صحرا را به یادِ نرمیِ گونههایت میبویم و از هر آهویی که از دور میگذرد، سراغِ چشمهای تو را میگیرم. آهوهای کویر چشمهای تو را دارند، لیلی؛ مظلوم، خیره و دور از دسترس.
خبر رسید که به عقدِ دیگری درآمدهای.
وقتی این خبر مثل خنجری آتشین در سینهام نشست، تا سه شبانهروز هیچ نگفتم. نه گریستم، نه فریاد زدم. تنها به آتشِ اجاقِ خیالم خیره شدم. قبیله فکر کرد آرام شدهام. اما آنها چه میدانستند که سکوتِ مجنون، طوفانِ پیش از مرگ است؟
لیلیِ من، تو اگر جسمت به خانهی دیگری رفت، اگر دستهایت در دستِ دیگری گره خورد، روحِ تو کجا میرود؟ روحِ تو، همان کبوترِ بازیگوشی است که هر عصر، از بالای چادرِ من پر میکشد و روی شانههای خستهام مینشیند. من تو را در همین بادِ هرزهی صحرا لمس میکنم. من تو را در تپشِ قلبِ این بیابان حس میکنم. تو مالِ منی؛ نه با سندِ قبیله و خطِ قاضی، بلکه با مهرِ داغی که عشقِ تو بر پیشانیِ تقدیرِ من زده است.
امروز گرگها به نزدیکیِ خیمهام آمدند. آنها مرا میشناسند. دیگر از من نمیترسند. گرگِ صحرا میداند که دیوانهتر از او، در این خاک وجود دارد. گرگها برای من قصه میگویند؛ قصهی زنی که در حصارِ دیوارهای بلندِ شهری است که نامش «لیلی» است. آنها برایم زوزه میکشند و من فکر میکنم این صدای زوزهی آنها نیست، بلکه صدای دلتنگیِ توست که از شهر به گوشم میرسد.
لیلی...
پیر شدهام. موهایم به رنگِ شنهای کویر درآمده و دستهایم دیگر توانِ کندنِ خار مغیلان را ندارد. اما قلبم... وای از این قلبِ لعنتی که هنوز با شنیدنِ نامِ تو، مثلِ روزِ اول در مکتبخانه میتپد.
اگر روزی، وقتی که من دیگر در این خاک نبودم، بادی آمد و خاکستر مرا به سمتِ دیارِ شما آورد، بدان که آن خاکستر هنوز هم عاشقِ توست. بگذار باد مرا به کوچهی شما ببرد. بگذار تنِ خستهام به دیوارهای خانهات بساود.
من تا آخرین نفس، تا آخرین تپش و تا مرزِ سویِ چشمهایم، مجنونِ تو میمانم.
جهان بگذرد، نامها گم شوند، اما داستانِ ما... داستانِ ما بر سنگِ سیاهِ این کویر، با خونِ دل حک شده است.
دوستدارِ تو، تا آن سویِ مرگ...
مجنون
یه داستان بلند واسه لیلی از طرف مجنون بنویس